وقی تنهام
در آندم که شب چادر سیاهش را
حجاب شهر کرده
تنها ماه است که به من
چشمک می زند
و اما من می گریم
قناری من افسرده است
و دیگر نمی خواند
من هم
سکوت را دوست دارم
و
چه می توان کرد؟
در آن هنگام که واژه ها دیگر آهنگ رقصیدن ندارند
و احساسم عاری از روح شده
و من خموش
چه می توان کرد ؟
در آن دم که انگشتانم
با برس نقاشی روی پرده ور می رود
اما رنگ ها همه بیرنگ شده اند
تا
مبادا
آن رخ گلگون را
برمردم گردنده ی مشکی
تصویر کنم ...!
