تبليغاتX
خوشه های خشکیده

خوشه های خشکیده

باران برای دو باره سبز شدن...!

وقی تنهام

در آندم که شب چادر سیاهش را

حجاب شهر کرده

تنها ماه است که به من

چشمک می زند

 و اما من می گریم

 

قناری من افسرده است

و دیگر نمی خواند

من هم

سکوت را دوست دارم

 

و

چه می توان کرد؟

در آن هنگام که واژه ها دیگر آهنگ رقصیدن ندارند

و احساسم عاری از روح شده

و من خموش

 

چه می توان کرد ؟

در آن دم که انگشتانم

با برس نقاشی روی پرده ور می رود

اما رنگ ها همه بیرنگ شده اند

تا

مبادا

آن رخ گلگون را

برمردم گردنده ی مشکی

تصویر کنم ...!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 8:36  توسط ع.س  | 

دیگران را چه کنم؟

من به تنهای خویش

سر از بالین زمان برخواهم داشت

 

من به تنهایی خویش

فریاد دل صد پاره ی خود را

در دل یک شب تار

هم نوا با تک تک ساعت دیواری

به تو باز خواهم گفت ...

 

به تو باز خواهم گفت

که چه بی رحمانه

زکمان ابرو

تیر مژگانت را

به دلم شاندی ...!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 8:34  توسط ع.س  | 

در خلوت تنهایی خویش

در تاریکی این شب سرد

ناله ی می شنوم

از جوان خسته دل عاشق

که زمزمه کنان

یک قصه ی تلخ را

همنوا با زوزه ی باد می کند

می شنوم

 

می شنوم!

می شنوم

که فریب خورده ا ست

فریب یک گل سرخ

یک جفت چشم سیاه

یک ناز نگاه

 

می شنوم !

می شنوم

که چه می نالد

از عشق و ریا

از عهد و وفا

از جور و جفا

 

می شنوم!

می شنوم

 که چه بیزار است

از قد رعنا

از زلف کمان

از خال سیاه

 

می شنوم !

می شنوم

 که بعد این همه درد

بعد این همه رنج

ناله کنان،گریه کنان

در بازگشت به خویش را

تق تق تق

دقله باب می کند ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 16:47  توسط ع.س  | 

قطره قطره

چکه چکه

روی گونه،

 اشک باریدن گرفت

صد تبسم،

از لبم شد محو

و صد،هق هق جا گرفت

ناله ها از سوز سینه تا فلک

موج ابرو،

 باد و باران را گرفت

ناگهان!

یکبارگی،

از در درآمد،

 پیک عشق

مات و مبهوت،

چشم در چشم در سکوت...!؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 10:2  توسط ع.س  | 

ستاره ها

ستاره ها لبخند می زنند و

آهنگ رقص دارند

و ماه می خندد

در آنجا!

و در آنجا شب،

چهره ی قیرگونش را

با اشک شوق

که بر گونه ی خواهرم جاریست

می شوید

در آنجا!

و در آنجا خواهرم با لباس سبز

سر سفره ی عقد می نشیند

تا در آغوش خوشبختی

طلوع جدیدش را به تماشا گیرد...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 9:54  توسط ع.س  | 

خداوندا دراین خلوت مرا همباز نیست

دل شوریده ام را همدم و همباز نیست

در این خلوت که تنهــــایم چه ســـازم

که چون لیـــــلی مرا همســـــاز نیست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 9:45  توسط ع.س  | 

من نه ناثرم که

 نثر بنویسم

من نه شاعرم که

شعر گویم

من پینه دوزم،

که دامن احساسم را

در تن خیالات وسله می دوزم

 

من پینه دوزم،

سوزن و دروشم واژه

نخم احساس و پینه ام خیال

من پینه دوزم،

سنگدان و چکشم

وزن سپید

من پینه دوزم ،

که کفش زندگی ام را

با شرش عشق

از نو می سازم...!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 9:44  توسط ع.س  |